شمارهٔ ۳۲۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
اگر که قاصد آن ماه نوسفر زدر آید
امید هست که نخل امید ما ببر آید
کجا چو رویِ تو ، روید گلی به گلشنِ کابل،
کجا چو قد تو سروی بباغ کاشغر آید
فغان زترک کماندار تو که از سرشستش
هر آنچه تیر رها شد بسینه کارگر آید
هجوم خط عجبی نیست گرد آن لب شیرین
هجوم مور بلی گرد بسته شکر آید
ز نوکِ ناوکِ فولاد ، بازوانِ تو ناید،
هر آنچه بر جگر و دل زناوک نظر آید
زاعتبار فتد سرو و سیم را نخرد کس
چمان بصحن چمن تا که سرو سیمبر آید
حدیث مستی عشقت زهیچکس نشنیدم
که هر که خورد از آن می زخویش بیخبر آید
مگر براه صبا آه کرد عاشق مسکین
که از نسیم سحر بوی سوزش جگر آید
فشاند آتشی آشفته باز نظم روانت
چگونه آب روان شعله خیز چون شرر آید
مران تو بندهء مدحتگر ، ای ولیِّ ولایت،
زهر درش که برانی تو از در دگر آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و امیدی که به معشوق خود دارد، اشاره میکند. او از زیباییهای طبیعت و احساسات عاشقانه حرف میزند. با استفاده از تصاویری از گل، نخل، سروی و لب شیرین، عشق و longing (اشتیاق) خود را به تصویر میکشد. همچنین، او از احساساتی چون مستی و درد عاشقانه صحبت میکند و به این نکته اشاره دارد که عشق میتواند باعث ایجاد آتش و شعله در دل عاشق شود. در نهایت، شاعر خطاب به معشوقش میگوید که حتی اگر او را دور کند، عشق و زیباییاش همچنان در دل او خواهد ماند.