شمارهٔ ۳۳۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به جنب قامت تو سرو را قیام نماند
به پیش طلعت تو گل علی الدوام نماند
به جز مسافر دل کو به شام زلف تو ماند
مسافری به عراق و حجاز و شام نماند
گدای میکده نازم که حشمتش ابدیست
وگرنه بر کی و جمشید احتشام نماند
چنانچه آتش روی تو شعله زد به جهانی
به غیر عنبر زلف تو هیچ خام نماند
چو کام خویش گرفتم ز وصل روی نکو
در آرزوی بهشتم هوای کام نماند
به پارس تا تو صنم پرده از رخ افکندی
به سومنات دگر یک بت از رخام نماند
ز ازدحام دگر وحشیان از آن خم زلف
مقام مرغ نوآموز تو به دام نماند
همین نه رند خرابات از تو بدنام است
به دور عشق تو یک شیخ نیکنام نماند
ز بس که بود پریشان چو حال آشفته
مرا به زلف تو دیگر ره پیام نماند
مرا چو نقطه گرفتند در میان اعدا
به غیر تیغ علی دیگر انتقام نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیف زیبایی و جذبه یک معشوق است که به طور استعاری به ویژگیهای خاص او و تأثیرش بر دنیا و انسانها پرداخته میشود. شاعر به برتری و فراوانی زیباییهای محبوبش اشاره میکند و میگوید که در کنار او هیچ زیبایی دیگری باقی نمیماند. او همچنین به عدم توانایی دیگران در مقایسه با محبوبش اشاره کرده و میگوید که در عشق و ارتباطش با او، هیچ چیز دیگر اهمیت ندارد. به طور کلی، شعر بر شدت عشق و جذبهای تأکید میکند که هیچ چیز نمیتواند با آن رقابت کند.