شمارهٔ ۳۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خبر از حی مگر آورده کسی مجنون را
که گشوده بره قافله جوی خون را
از پی پرسش دل سلسله موئی آمد
تا که زنجیر فرستاد دگر مجنون را
گریه از کشته شدن نیست از آن میگریم
که بشوئی زسرانگشت نشان خون را
گذر قافله بر چشم ترم گر افتد
بعد از این دجله نخوانند دگر جیحون را
بسکه بحرین دویده زغمت درافشاند
به پشیزی نستانند در مکنون را
همه اسباب نشاطم اگر آماده کنند
چون نیائی چه نشاط است دل محزون را
از تو پیوسته تمام است از او گه ناقص
با مه روی تو فرق است مه گردون را
پرده بردار که آن نرگس فتان بیند
تا دگر عیب نگویند من مفتون را
گفت آشفته که زنجیر کند رفع جنون
زلفت آشفته کند از چه دل محزون را
رفع آشفتگی از این دل شیدا نشود
تا مگر وصف کنی آینه بیچون را
علی عالی اعلی ولی و مظهر حق
کاورد پنجه او در حرکت گردون را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس عمیق عشق و دلتنگی خود میپردازد. او از حال مجنون و غمانگیز خود صحبت میکند و میگوید که از این گریه نمیکند که کسی کشته شده، بلکه از عشق و دوری معشوقش مینالد. همچنین به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر دل اشاره میکند و میگوید که هیچ چیزی نمیتواند او را شاد کند مگر آنکه معشوقش به نزد او بیاید. شاعر از زنجیرهایی که او را به جنون میکشاند صحبت میکند و میخواهد بداند که چگونه میتواند از این وضعیت نجات یابد. در نهایت، او به مقام علی (علیهالسلام) اشاره میکند و مقام والای او را در حرکت عالم میستاید.