شمارهٔ ۳۹۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل سودازده را کار به سامان نرسد
تا مرا دست به آن زلف پریشان نرسد
دل من تنگ و غم هجر فراوان چه کنم
گر بامداد من آن دیده گریان نرسد
گر بدامان نرسد دست منت نیست عجب
دست درویش همانا که بسلطان نرسد
هر چه را مینگرم هست بعالم پایان
شب هجر از چه ندانم که بپایان نرسد
چشم یعقوب سفید است ببیت الاحزان
آه اگر قافله مصر بکنعان نرسد
کی صدف حامله لؤلؤی لالا گردد
شب گر از چشم ترم اشک بعمان نرسد
سیل اشکم شده پیوسته بهم در شب هجر
عجب ار قامت این موج بطوفان نرسد
هر چه چون گوی بمیدان طلب گردیدم
دست من در خم آنزلف پریشان نرسد
بهر آشفته مبر زحمت بیهوده طبیب
درد عشق است همان به که به درمان نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و غم ناشی از فراق و دلتنگی است. شاعر به ناامیدی خود از رسیدن به محبوب میپردازد و میگوید که در دلغم و هجرانش، هرچه تلاش کند به عشق خود نمیرسد. او احساس میکند که هیچ چیز نمیتواند این درد را درمان کند و در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق و درد آن جزو جدانشدنی زندگیاش هستند. این شعر توصیف میکند که چقدر انتظار و بیپاسخی میتواند آزاردهنده باشد و همچنان امید به وصال را در دل داشته باشد.