شمارهٔ ۴۱۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
کشتن عاشق اگر عِقاب ندارد
لیک به این قدر هم ثواب ندارد
هست حسابی به کار و روز جزایی
کار نگویی که تو حساب ندارد
خوی به رخ تست یا گلاب چکیده است
گرچه گل آتشین گلاب ندارد
چهره و زلفت مگر که ماه و سحاب است
لیک مه این عنبرینسحاب ندارد
گو بکن از خون ما تو دست نگارین
پنجه سیمینش ار خضاب ندارد
خواب کند بخت من ولی به شب وصل
دیده عاشق مگو که خواب ندارد
گفت که خونت بریزم از دم خنجر
با همه طفلی چرا شتاب ندارد
ای بت شیرین نهی تو زین چه به گلگون
هست دو چشم من ار رکاب ندارد
تخم فشاندیم و آب دیده ضرور است
آه که این چشمه هیچ آب ندارد
گفتمش آشفته را جواب سلامی
گفت برو حرف تو جواب ندارد
این دل سودازده که مانده پریشان
راه به جز کوی بوتراب ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوع عشق و ناکامیهای آن میپردازد. او میگوید که کشتن عاشق (دلبر) ثوابی ندارد و در روز جزا حسابی برای این کار وجود ندارد. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که هرچند چهره و زلف او زیباست، اما چنین زیبایی در طبیعت وجود ندارد. او همچنین از درد و رنج عشق خود سخن میگوید و نسبت به بیتفاوتی معشوق نسبت به احساساتش گلایه میکند. در نهایت، شاعر احساس تنهایی و پریشانی را بیان میکند و به این نتیجه میرسد که هیچ راهی جز عشق در زندگیش وجود ندارد.