نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۸ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر کرا نقش بجانست کی از دل برود

و گرش جان برود نقش تو مشگل برود

روح مجنون چو جرس پیش رود لیلی را

گراز این دشت بصد مرحله محمل برود

تو چمان گر بچمی با گل رخساره بباغ

پای سرو و گل از این خجلت در گل برود

میروی عکس تو در دیده ما میماند

همچو آئینه که مهرش زمقابل برود

بحر عشق است نباشد بجز از طوفانش

عجب از نوح از این بحر بساحل برود

دادخواهان همه نالند زقاتل در حشر

دادخواهی من آنست که قاتل برود

هر که بیند نظری بر تو برد بهره زعمر

آه از آن دیده که از کوی تو غافل برود

تا که آئینه بود نقش تو در او باقیست

پیش آئینه چو آن طرفه شمایل برود

دیده گر بر تو فتد وقف تو ماند نظرش

رستم ار آید در کوی تو بیدل برود

زاهدا باده کش و نکته توحید بگوی

ترسمت عمر گرانمایه بباطل برود

چه غم آشفته گر از شور تو مجنون گردید

هر که دیوانه شد از عشق تو عاقل برود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عمق عشق و جذابیت معشوق پرداخته و به تأثیرات عاطفی و روحی آن بر عاشق اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که عشق نقش مهمی در زندگی انسان دارد و با رفتن معشوق، درد و رنجی به همراه دارد. همچنین، به این موضوع می‌پردازد که هر که به عشق روی آورد، حتی اگر دیوانه شود، در واقع به نوعی عاقل‌تر از دیگران می‌شود. عشق همانند دریاست که پر از طوفان و هیجان است و در این دریا هیچ پناهی جز عشق وجود ندارد. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که اگر کسی در جستجوی معشوق باشد، در واقع عمر خود را به هدر داده است. در نهایت، شعر با نمایشی از تضادهای عشق و تاثیرات عمیق آن بر روح و زندگی انسان‌ها به پایان می‌رسد.