شمارهٔ ۴۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جامه پوشید و بیاراست قد رعنا را
پرده افکند وعیان کرد رخ زیبا را
ترک یغمائی اگرغارت یکخانه کند
نازم آن را که به یغما ببرد یغما را
هر که دارد چو تو غلمان بهشتی امروز
هوس جنت و حورش نبود فردا را
چشم مخمور شراب است گرت از می دوش
ساقی لعل تو بگرفته بکف صهبا را
برسر کوی تو گاهی چو صبا میگذرم
زهره ی کو که نهم بر سر کویت پا را
آخر ای مجمع خوبی و لطافت روزی
زان خم زلف بجو حال دل شیدا را
ای حکیم از چه کنی منع از آن رخسارم
منع از دیدن خورشید مکن حربا را
پرده بردار که تا پرده مردم بدری
تا دگر عیب نگویند من رسوا را
گفتی آشفته زسر آتش سودا بگذار
گرچه سر میرود از سر ننهم سودا را
من که مستم زشراب غم عشق حیدر
پشت پائی زده ام دنیی و هم عقبی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و لطافت معشوق خود اشاره میکند و از جذابیتهای ظاهری و باطنی او میگوید. او معشوق را به عنوان تجسم خوبیها معرفی میکند و از سر و وضع آراستهاش سخن میگوید. شاعر در مورد عشق و مستی به زیبایی معشوقش تأمل میکند و میگوید که حضور او باعث میشود هر نوع آرزو و هوسی از ذهن او دور شود. او همچنین گلهمند است که چرا نباید از زیبایی او بهره ببرد و از حقایق عشق سخن میگوید، حتی اگر خطرات و سختیها را به همراه داشته باشد. شاعر در نهایت بیان میکند که از دنیا و گذشتهاش فاصله گرفته و همه چیز را فدای عشق میکند.