شمارهٔ ۴۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس را
آینه شو که تا بری لذت انعکاس را
زاهد و میگسار را نیک شناخت پیر ما
شیخ زمانه گو بنه کسوت التباس را
قامت تو کجا سزد خلعت اتحاد را
تا نکنی ز تن برون عاریتی لباس را
نیست قیاس و وهم را راه به عشق سرمدی
گو به حکیم بشکند آینهٔ قیاس را
ساقی میکشان بده مرهم قلب خستگان
تا که ز کیمیای می زر کنم این نحاس را
پنج حواس وقف شد بر لب و چشم و زلف و خط
جادوی خمسه کز فسون پنج کند حواس را
رایض مدح شاه را توسن طبع رام شد
تا چو فرس به زین کشم حکمت بوفراس را
آشفته بر فلک پای گذاری از شرف
بوسه زنی به خاک اگر شاه فلک اساس را
ساقی بزم لم یزل مظهر شاهد ازل
دست خدا که بر درش ره نبود هراس را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفاهیم عشق، معرفت و زیبایی میپردازد. شاعر از اهمیت خودشناسی و پذیرش خود سخن میگوید و بر لزوم رهایی از ظواهر میافزاید. او به جستجوی حقیقت و زیبایی در وجود خود و پیرامونش دعوت میکند و میگوید که عشق واقعی فراتر از قیاس و تصورات محدود است. همچنین از ساقی میخواهد که با بخشیدن شراب، مرهمی برای دلهای خسته باشد و با زیباییهایی چون لب، چشم و زلف، حواس انسان را مسحور کند. در نهایت، شاعر به عظمت و قدرت الهی اشاره میکند و بر اتحاد با حقیقت مطلق تأکید دارد.