شمارهٔ ۵۰۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بسکه برخاست مرا از دل غمفرسا دود
زآتشین روی تو برخاست نگارینا دود
آینه رو صنما این دل سنگین بگذار
آه از آندم که برآید زدل شیدا دود
چند سودای سر زلف نکویان ایدل
که برآمد زدماغ من از این سودا دود
دود عود است که از مجمره برخاسته است
یا که از روی تو از زلف غبیرآسا دود
قرص خور را نبود دود رخت را چه فتاد
بلکه پیچیده در او زآه درون ما دود
آن خط غالیه آسا چه برو دیده پدید
گفت پیدا شده از مهر جهان آرا دود
آتشین آه من آشفته بشبهای فراق
همچو خاشاک بر آرد زدل دریا دود
آخر ای شمع تو را سوز درون واننشست
تا زپروانه برآوردی بی پروا دود
مگر از خاک نجف سرمه کنم چشمان را
ورنه ناچار کند دیده ما اعمی دود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از درد و افسردگی شاعر ناشی از عشق و فراق سخن میگوید. شاعر از دودی حرف میزند که از دل غمانگیزش بلند میشود، گویی این دود نماد غم و ناراحتی اوست. او به محبوبش اشاره میکند و از زیباییهای او میگوید که ناراحتیاش را تشدید میکند. همچنین بیان میکند که عشق و دلتنگیاش همچون دودی است که از دلش برمیخیزد. در پایان، شاعر از سوزش درون شمع و ناتوانی خود در دیدن زیباییهای دنیا صحبت میکند و به دنبال راهی برای رهایی از این درد و ناباروری عاطفی میگردد.