شمارهٔ ۴۹۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستند
تا در میکده را بر رخ رندان بستند
گر به بندند در میکده یا بگشایند
خیل مستان خم عشق تو بی می مستند
جملگی عقرب جراره و با نیش جفا
بتقاضای طبیعت دل مستان خستند
تا که رفته ززمین جانب افلاک امشب
کز پی رقص ملایک بهوا می جستند
غمزه و خال و خط و زلف تو اندر ره دل
آه کاین سلسله طرار بهم همدستند
گر زمستان تو گستاخ زند سر سختی
که سلامیت بگویند و دعا بفرستند
نام سامان نبری در بر عشاق ایدل
که چو آشفته بآن سلسله مو پیوستند
عارفان کز خم زلف تو کمندی دارند
جمله زنجیر تعلق زجهان بگسستند
دست افتاده زپایان ره عشق بگیر
زآنکه تو دست خدائی و همه بی دستند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی تضادها و زیباییهای عشق و مستی میپردازد. زاهد، محتسب و شیخ به هم میپیوندند تا در میکده را بر روی رندان ببندند. با این حال، عشق و می عشق تو باعث میشود که مستان همچنان مست باشند. شعر به تلخیهای دنیا و سختیها اشاره دارد، اما در عین حال زیباییهای عشق و تأثیر آن بر دلها را نیز توصیف میکند. در پایان، شاعر به دست خداوندی اشاره میکند که توانایی نجات را به عاشقان میدهد، در حالی که سایرین در جستجوی عشق هستند و دستشان به آن نمیرسد.