نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۴ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

در آن مقام که در جلوه ماه من باشد

چه جای شمع که خورشید انجمن باشد

کجا زکوثر و تسنیم دل شود محفوظ

اگر شراب لبانت نصیب من باشد

زوصل لعل تو گر مدعی سلیمان شد

ولی نه خوی سلیمان در اهرمن باشد

بزاغهای بهشتی که خالهای تواند

بگو بهشت چرا منزل زغن باشد

اگر نه سوز تو در دل نهفته است چو من

زبان شمع چرا آتشین سخن باشد

غریبم ار به بهشتم برند در محشر

مرا بکوی خرابات چون وطن باشد

سخن بغیر حق آشفته نشنود زتو کس

مدیح شاه زمانت چو در دهن باشد

خدیو کشور امکان علی امام نخست

که آخرین پسرش صاحب زمن باشد

ستوده مهدی قائم که هشت باغ بهشت

زلطف نکهت خلقش کمین چمن باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تمثیل‌هایی زیبا و عمیق اشاره می‌کند. او می‌گوید که در حضور محبوبش (که به نور خورشید تشبیه شده) دیگر جایی برای شمع وجود ندارد. او از لذت عشق و نوشیدن شراب لبان محبوب صحبت می‌کند و به این نکته می‌رسد که اگرچه زیبایی‌ها در دسترس‌اند، اما روح حقیقی آن‌ها ممکن است در مکان‌های دور باشند. شاعر به غریب بودن خود در بهشت اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که تنها در دنیای خرابات است که می‌تواند خود را آزاد حس کند. همچنین، او به مقام والای امامان و مهدی موعود اشاره کرده و آن‌ها را با زیبایی‌ها و لطف خود مرتبط می‌سازد. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که سخن حق و راستین ارزشمندتر از هر چیز دیگری است.