نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۸ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آن پری را خاتم جم لعل می آلود بود

چهره دست موسوی خط خوش داود بود

دوشت آوردم نثار از لؤلؤ تر در کنار

لیک چون سفتم زمژگان جمله خون آلود بود

صفوت از آب در میخانه عشق تو یافت

مشت خاکی کاو ملایک را همه مسجود بود

بسکه دود عود زلف از آتشین روی تو خاست

مشعل خورشید از تاثیر او پردود بود

من گرفتم سرو چون بالای تو شد معتدل

سرو را کی بار از سیب و به و امرود بود

شد خلیل خالت از آن آتشین رو تازه تر

باغ ابراهیم آری آتش نمرود بود

شاید ار پیر مغان داناست از راز نهفت

کاز ازل او پرده دار شاهد مقصود بود

شب همه شب بندگی میکرد در کوی ایاز

خاتم ملک ار بصورت در کف محمود بود

خضرش آخر شد دلیل و بردش اندر کوی یار

سالکی کز شش جهت در بر رخش مسدود بود

دین و دل سرمایه بود و داود و سودایت خرید

عاشق صادق کجا بند زیان و سود بود

گر نبودی مرتضی بیرنگ بودی ممکنات ‏

زآنکه امکان از ازل او را طفیل بود بود

سر چو پیچید از ولایت سجده بر آدم نکرد

بس عجب نبود که شیطان از ازل مردود بود

لاجرم آشفته را آتش نسوزاند که داشت

کسوتی کش رشته مهر تو تار و پود بود

گفت تا کن هر دو کون از گفت او آمد پدید

هر دو عالم در میان لعل او موجود بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت یک پری با ویژگی‌های خاص می‌پردازد. خاتم جمی که بر دست آن پری است، لعل می‌باشد و چهره‌اش مانند خط خوش داود زیبایی دارد. شاعر از نثار لؤلؤی خود برای او سخن می‌گوید، اما هنگام نزدیک شدن، همگان را در حالتی خون آلود می‌بیند. وجود عشق در میخانه‌ای به تصویر کشیده شده که آب به صفوت تبدیل می‌شود و حتی ملایک نیز در برابر قدرت آن عشق سجده می‌کنند. زلف و زیبایی معشوق چنان دودی به هوا برمی‌افرازد که نور خورشید تحت تاثیر آن کمرنگ می‌شود. شاعر اشاره می‌کند که چگونه سرو بلندی که به مانند معشوق شده است، به خود آرامش می‌دهد و خالت‌های معشوق در آتشین شدن، خلیل و باغ ابراهیم را تازه‌تر می‌کند. سپس به پیری مغان اشاره می‌شود که از رازهای عشق باخبر است و در کوی ایاز بندگی می‌کند. همچنین به خضر و سلوک و عشق صادق اشاره شده و در نهایت به اینکه وجود انسان‌ها و ممکنات به روح و وجود مرتضی وابسته است و دلیل و سرمایه عشق، دین و دل است. شاعر نتیجه می‌گیرد که هر دو عالم در چهره معشوق نهفته‌اند و زیبایی و حقیقت زندگی در عشق و ارتباط با او نهفته است.