شمارهٔ ۵۱۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)
عشق آن باشد که عاشق را زعالم باز دارد
کارش این باشد که جا اندر حریم راز دارد
غمزه جادوی خونریزش که گفتی ساحرست او
میکند سحری که میپنداریش اعجاز دارد
پسته بگشاید بشیر از ار بت شیرین دهانم
شکری هرگز نگوید این شکر اهواز دارد
هر که در زلف تو دلرا دید گفتا از تعجب
آشیان عصفوری اندر چنگل شهباز دارد
در نیاز آید چو بنمائی ببستان آنقد و قامت
باغبان گر سرو و گل اندر بهاران باز دارد
ملک دل بر تو مسلم شد که تو سلطان روحی
عشق عالم سوز کی در مملکت انباز دارد
بر فرشته آدمی را این شرف اول نبودی
کسوتی پوشید عشقش کز ملک ممتاز دارد
این شب وصل است آشفته نه روز شکوه کردن
قصه هجران دراز و عمر ما ایجاز دارد
از حدیث آن لب شیرین زبان بگشود گوئی
کاین حلاوت در سخن کلک سخن پرداز دارد
مدح حیدر میسراید هرشب آشفته به محفل
این کرامت لاجرم از سعدی شیراز دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ماهیت عشق و تأثیرات شگفتانگیز آن بر زندگی انسانهاست. شاعر بیان میکند که عشق میتواند عاشق را از دنیای مادی دور کند و به او عمق رازها را نشان دهد. غمزه و نگاه معشوق جادو و سحری خاص به عشق میبخشد و دلها را به سوی هم جلب میکند. شاعر از زیبایی و تأثیر محبت معشوق سخن میگوید و میگوید که عشق نه تنها دل را تسخیر میکند، بلکه زندگی را نیز تغییر میدهد. در انتها، شب وصال را شب ناب و آشفتهای توصیف میکند که نباید در آن به یاد گذشتهها و جداییها بود. به طور کلی، شعر عمیقاً به مقولات عشق، زیبایی و عشقورزی میپردازد.