نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳۱ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کسی که با سگ کوی تو آشنا نبود

به او مصاحبت عاشقان روا نبود

به میکده به گدایی هر آنکه چهره نسود

اگر چه خود جم عهد است پادشا نبود

مکن خلاف محبت که در طریقت عشق

به کیش اهل محبت جز این خطا نبود

حکایت از تو و بدعهدی‌ات نخواهم کرد

که حسن را به جز این کار اقتضا نبود

اگر تو دام نهی یا کمند برچینی

که هیچ صید ز قیدت به تارها نبود

به غیر نرگس مستت به پارس فتنه نماند

به غیر آن قد و بالا دگر بلا نبود

از غیر گرچه محبت بود که عین جفاست

ز دوست گرچه ستم می‌رسد جفا نبود

به کوی میکده جویند می‌کشان اکسیر

ز شیخ شهر کسی چشم بر عطا نبود

گدای تو بود آشفته یا علی دریاب

فکندنش به در این و آن روا نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به موضوع عشق و محبت می‌پردازد و بیان می‌کند که کسی که با عشق واقعی آشنا نیست، نمی‌تواند در جمع عاشقان حضور داشته باشد. او به میکده و گداها اشاره می‌کند و می‌گوید حتی اگر کسی در ظاهر مقام بالایی داشته باشد، باز هم در عشق ارزش کمتری دارد. نویسنده از مخاطب می‌خواهد که در عشق خطا نکند و نشان می‌دهد که عشق و محبت واقعی همیشه با وفاداری همراه است. همچنین، او از بدعه‌دی و نقص‌های معشوق سخن نمی‌گوید و بر این باور است که زیبایی و جاذبه‌های معشوق فقط یک بار در زندگی پیدا می‌شود. در انتها، شاعر به حالت نیاز و آشفته‌حالی خود اشاره می‌کند و از معشوق درخواست کمک می‌کند، زیرا این حال در برابر محبت واقعی نادرست است.