شمارهٔ ۵۳۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا سپردی بمن از آن خم مو تاری چند
بر سر ما و دل آورده غمت کاری چند
لعل خندان تو ضحاک و زجادوئی زلف
رخنه ها کرده بمغزم زفسون ماری چند
بوده آن حلقه مو منزل دلهای خراب
که از او میشنوم ناله بیماری چند
لاجرم عقرب جراره نهفتم در جیب
عجبی نیست کز او میکشم آزاری چند
دل با فغان و چه خاموش نشیند مجروح
که بود مرهم او نافه تاتاری چند
بارها بود بر آن مو زدل مشتاقان
وه که سر بار دل غمزده شدی باری چند
دل و دین پیش تو ماند ای بت ار من شیرین
مانده بر گردنم از زلف تو زناری چند
که چه دیوانه زنجیر گسسته در وجد
که اسیرم چو غریبان بشب تاری چند
نه قمر سیر بعقرب کند و ماه تر است
بر قمر سیر کنان عقرب سیاری چند
نه همین شد سر من در خم آنزلف گرو
داده بر باد زهر سو سرو دستاری چند
شبی آهسته بده گوش بآن زلف نژند
بشنو ناله دلهای گرفتاری چند
تا تو غایب شده ای با خم زلفت دارد
هر شب آشفته زسودای تو گفتاری چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای مو و زلف معشوقهاش اشاره میکند و از تاثیر عمیق این زیباییها بر دل و جان خود سخن میگوید. او از احساسی که این ویژگیها بر او میگذارد، از ناله و فغان دل و رنجی که از دوری معشوق میکشد، صحبت میکند. شاعر از حلقه مو به عنوان منزلی برای دلهای خراب یاد میکند و به سحر و جادوئی که این زلفها در دلش ایجاد کردهاند اشاره میکند. همچنین، او به دیوانگی و اسیری خود در این عشق اشاره دارد و از آفتابی بودن دل و فریادهایی میگوید که ناشی از جدایی است. در نهایت، او از دوری معشوق و درد و رنجی که بر دلش میگذرد، مینالد و از غم و غصهاش میگوید.