شمارهٔ ۵۳۴ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دیدی دلا که عهد شباب و طرب نماند
آن نقشهای مختلف بوالعجب نماند
نخلی بود جوانی و او را رطب طرب
پیری شکست شاخش و بروی رطب نماند
عمرت بود کتان و قصب دور ماهتاب
از تاب ماه تاب کتان و قصب نماند
رنگ طرب بر آب عنب بسته اند و بس
خشکیده پاک تاک و اثر از عنب نماند
آن لب که بود بر لب جانان و جام می
اینک بغیر نیمه جانش بلب نماند
روحی که همچو می رگ و پی سخت کرده بود
رفت و بغیر سستیت اندر عصب نماند
پائید دیر چون شب یلدا شب فراق
آمد صباح وصل و نشانی زشب نماند
عمری بخاکبوس شه طوس در طلب
این آرزو بجان تو اندر طلب نماند
چون خضر جا بچشمه حیوان گرفته ای
بی برگیت زچیست که شاخ حطب نماند
دست خدا زکعبه نقش بتان بشست
در دل بغیر نقش امیرعرب نماند
از عمر رفته شکوه مکن جام می بگیر
آب حیات هست چه غم گر رطب نماند
آشفته شد مجاور درگاه شاه طوس
ماهی به دجله آمد آن تاب و تب نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تداوم گذر زمان و ناپایداری خوشیها و جوانی میپردازد. شاعر به یاد میآورد که دوران جوانی و شادابی دائم نیست و به تدریج جای خود را به پیری و نقصان میدهد. او با تشبیه جوانی به نخل و پیری به شکستن شاخساره، به نقص و زوال اشاره میکند. همچنین او به مثالهای دیگری چون عمر از دست رفته، رنگ باختن زندگی و زائل شدن لذتها میپردازد. این شعر همچنین به ناامیدی از دست یافتن به آرزوها و بیثمر شدن تلاشها مینگرد. در پایان به سرزمینی اشاره میکند که در آن زندگی و جوهر حیات ادامه دارد، و از خواننده میخواهد که به جای غم از دست رفته، به دنبال منابع جدید زندگی باشد.