نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۴۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

فوج مژگان از اشارات دو چشمت ای پسر

ریخت خون از مردمک چون خون مردم نیشتر

بزم مستان غمت را نقل و می حاجت نبود

کز دهان و چشم و لب می هست و بادام و شکر

کی برم ازچشم و زلفت دین و دل کاندر رهند

ترککان جان شکار و جادوان سحرگر

ای تو را بالا بلا وی چشمکانت فتنه زا

فتنه ام بر آن بلا زین فتنه از خود بیخبر

مرحبا ای برق عالم سوز از نو جلوه کن

تا بسوزی خرمن هستی ما از خشک و تر

واعظ ار از فتنه روز قیامت وصل کرد

خواست تا گوید حدیث شام هجران مختصر

جز حدیث زلفت آشفته نگوید روز و شب

زآن که او را نیست ره زین حلقه تا محشر به در

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی زیبایی و جذابیت چشمان و موی یک معشوق است که ذهن شاعر را به خود مشغول کرده و او را گرفتار عشق کرده است. شاعر از فتنه و آشفتگی ناشی از این جذبه و زیبایی صحبت می‌کند و به این موضوع اشاره دارد که حتی با وجود مشکلات و چالش‌ها، نتوانسته است از عشق معشوق دست بکشد. او به حیرت و شگفتی خود از این فتنه‌گری معشوق می‌پردازد و در نهایت به این نکته اشاره می‌کند که هیچ خبری جز عشق او نمی‌تواند روز و شب او را پر کند.