شمارهٔ ۵۸ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گل هزار است صحن بستان را
بلبل آهسته تر کش افغان را
گل من برفزود بر گلزار
نیست انصاف بوستان بان را
دل بخوبان این دیار مده
که نپایند عهد و پیمان را
عاشقان را چه کیش زا سلامست
عشق برقی است کشت ایمان را
داشت طغرا بخون ماخطت
سر نهادیم خط و فرمان را
روز وصلم بریز خون و بگوی
که به عید است فخر قربان را
باغبانا گل مرا بگذار
ورنه آتش زنم گلستان را
ابر چشمم چو قطره افشاند
ببرد سیل باغ و بستان را
ای که دامن کشانا روی بچمن
خارت آویخته است دامان را
تو چو صرصر روان و من چو غبار
پویمت از قفا بیابان را
حاجی از شوق کعبه نشناسد
لاجرم سبزه و مغیلان را
هم نفس لب مرا بنه بر لب
تا که چون نی برآرم افغان را
گر بهر بنده من نهی انگشت
نشنوی جز نوای هجران را
حلقه زلف سرکشت داند
حال آشفته پریشان را
درد دل را مسیح دست خداست
از طبیبان مجوی درمان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و مفهوم عشق و دل شکستی میپردازد. شاعر به توصیف گل و بلبل و طبیعت میپردازد و در عین حال به بیوفایی و ناپایداری روابط انسانی اشاره میکند. او از عشق بهعنوان نیرویی قوی یاد میکند که بر ایمان انسان تأثیر میگذارد و او را به اعتراض و فریاد وا میدارد. شاعر با حسرت از عشق و دوستی میگوید و توصیه میکند که از دلسپردن به محبوبان بیوفا خودداری شود، زیرا آنها نمیتوانند عهدهدار احساسات عمیق باشند. همچنین، او به آرزوهایش و دردهای عشق اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند انسان را به درماندگی و غم برساند. این شعر بهنوعی دعوت به توجه به عواطف واقعی و پرهیز از درد و ناکامی در روابط عاشقانه است.