نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

نقد روان مرا به کف تا به تو برفشانمش

دل بگمان که از جفا من زتو واستانمش

دل بهوای روی تو خون شد و ریخت از مژه

تا که رسد بکوی تو هر طرفی دوانمش

در تو نمی کند اثر هیچ زاشک و آه من

گیرد اگر زمین همه پا بفلک رسانمش

شمع صفت در آتشم لیک بسوختن خوشم

شمع بمیرد آنزمان کاتش وانشانمش

راه بخویش اگر دهد غیر خیال تو دلم

خون کنم و زهر مژه بر در او چکانمش

رشته عمر کوتهم نیست بدست و میرود

زلف تو دست اگر دهد جانب خود کشانمش

سلسله ای بپای دل مینهم از دو زلف تو

تا زکمند این و آن آشفته وارهانمش

توسن نفس سرکشم رام شود اگر بعشق

بر سر کوی مرتضی از دو جهان جهانمش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با بیانی عاطفی و عاشقانه، احساسات خود را نسبت به معشوق بیان می‌کند. او از کشش و درد ناشی از عشق می‌نویسد و چگونه این عشق تأثیری عمیق بر زندگی‌اش دارد. شاعر از تسلط معشوق بر دلش سخن می‌گوید و اینکه هیچ درد و آهی نمی‌تواند او را از یاد معشوق دور کند. او شمعی می‌بیند که در آتش عشق می‌سوزد و عشقش را با جان و دل دنبال می‌کند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که هرگز از عشق خود جدا نمی‌شود و تلاش می‌کند تا خود را به معشوق نزدیک‌تر کند. نفت و زلف معشوق نماد پیوندی است که او را به عشقش متصل می‌کند و حاضر است تا پایان عمر برای این عشق تلاش کند.