نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۵ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آفتاب عشق در آیینه جان زد شعاع

الوداع ای صبر و عقل و دین و ایمان، الوداع

چنگ بر دل می‌زند چنگی ز نقش وقت شد

تا که بی‌مطرب درآیم صوفی‌آسا در سماع

ساقی از جام حقیقت صندلی باده بیار

کز خمار این هوسناکی به سر دارم صداع

کسوت فقرم بده درویش صاحب منزلت

تا کنم این جام‌های عاریت را انتزاع

جلوه‌ای کن در درون سینه ای نور علی

تا ز بام کعبه دل افکنی لات و سواع

وقت خوش مستی بود بیت‌الشرف کوی مغان

زآفتاب جام ساقی خوش گرفته ارتفاع

تا به کی آشفته از زلف و خط خوبان حدیث

صفحه دل را بشوی از خط تعلیق و رقاع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عمیق عشق و شور و شوق برای وصال می‌پردازد. شاعر از رهایی از عقل و دین و صبر سخن می‌گوید و به دنیای عشق و مستی می‌پیوندند. او در جستجوی حقیقت و شناخت درونی خود است و می‌خواهد بر زخم‌های هوس خود غلبه کند. همچنین، شاعر از وضعیت فقر خود می‌نالد و خواهان تجلی نور و زیبایی در دلش است. در نهایت، او در دلش آرزوی رهایی از غم و اندوه و رسیدن به شادی و مستی را دارد.