شمارهٔ ۶۵۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلی که عشق بود در طبیعتش مجبول
کجا عدول نماید به حکمت معقول
گرم چو شمع بسوزی من آن نخواهم بود
که با حضور تو خاطر کنم بخود مشغول
گهی بمردم و گه زنده گشتمی ورنه
خبر نبود مرا هیچ از خروج و دخول
خبر نداش زاسرار یار ما جبریل
میان عاشق و معشوق عشق بود رسول
زخونبها نزند دم بحشر کشته عشق
که رمزهاست نهان پیش قاتل و مقتول
مسلم است دو عالم بعشق و بس زازل
که تا ابد نشود از زسلطنت معزول
حدیث دلبر خود با دگر بتان چکنم
اگر تمیز نداری زفاصل و مفضول
میانه علی و دیگران همین فرق است
که تیغ چوبی و سیف مهند مسلول
حدیث زلف تو می گفت دوش آشفته
ندا رسید که بس کن که الحدیث یطول
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالاتی از عشق و رابطه بین عاشق و معشوق میپردازد. شاعر باور دارد که دل عاشق به عشق مجذوب است و به حکمتهای عقلانی توجهی ندارد. او به نوعی از سوختن در عشق اشاره میکند و میگوید که اگر بخواهد در حضور معشوقش غرق در خودش شود، او در این حالت نخواهد بود. شاعر به تجربیات خود از مرگ و زندگی و حالات بین آن اشاره میکند و میگوید که حتی جبریل نیز از اسرار عاشق و معشوق آگاه نیست. عشق به عنوان پیامی بین این دو شخصیت مهم در نظر گرفته شده است. او به خونریزی ناشی از عشق و رازهایی که در آن نهفته است اشاره میکند و عشق را چیزی مسلم میداند که هیچگاه از آن خارج نخواهد شد. در انتها، شاعر به تفاوت بین معشوق و دیگران اشاره میکند و میگوید که صحبت در مورد زلف معشوقش ممکن است طولانی شود، اما بر این امر تاکید دارد که در عشق هیچ چیز به جز عشق حقیقت ندارد.