شمارهٔ ۶۷۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
با تف عشق ما در افتادیم
شمعوَش شعله بر سر افتادیم
بارها داده سر در این سودا
با سر نو به او در افتادیم
هفت دریای عشق را گشتیم
رسته زین یک به دیگر افتادیم
در خرابات عمرها خوش بود
آخر عمر خوشتر افتادیم
چه عجب دامن ار به می آلود
چون به میخانه با سر افتادیم
چون به غربت گرفته جا جانان
ما هم از خانمان در افتادیم
طوس را ما به پارس بگزیدیم
داده دل پیش دلبر افتادیم
چون تجلی طور اینجا بود
ارنیگو بر او در افتادیم
لیل مظلم بُدیم و ماه شدیم
ذره بودیم چون خور افتادیم
رند مست و خراب آشفته
زلف او را به چنبر افتادیم
بی سر و پا رسیده بر در شاه
در خور تاج و افسر افتادیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و درگیرکنندهای است که عاشق با تمام چالشها و مشکلات آن روبهرو شده است. شاعری به توصیف لحظات و احساسات خود پرداخته و از دگرگونیهای ناشی از عشق سخن میگوید. او به سفر در دریای عشق اشاره میکند و ابراز میکند که در نهایت خوشی و آرامش را در خرابات عمر پیدا کرده و با جانان خود در آغوش میافتد. تصویرهای غنی و متنوعی از عشق، غربت و حالتهای روحی در این شعر وجود دارد که نشاندهنده زیبایی و سختیهای این احساس عمیق است. در نهایت، شاعر به تواضع و حالتی بیسر و پا در برابر معشوق اشاره میکند، به طوری که عشق او را به مراتب بالاتر از مقام و ثروت میبرد.