شمارهٔ ۶۸۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
نغمات عجب زند تارم
که زهم برگسست او تارم
مطرب این پرده را بگردان زود
که برافتاد پرده از کارم
عود زلفم بس است و مجمر دل
گو چه زخمه زنی بمزمارم
گفته بودم که دل زکف ندهم
آه از دیده خطاکارم
راز دل با نسیم میگفتم
همه عالم گرفت اسرارم
تا چه آرم بجای می امشب
بگرو خرقه رفت و دستارم
خیز و رطل گران بده ساقی
تا که از غم کنی سبکبارم
تا زچشمان مست تو دورم
همچو بیمار بی پرستارم
خورد تا تیر غمزه تو رقیب
هدف تیر طعن اغیارم
همچو کانون درون پر از آتش
شعله چون شمع بر زبان دارم
بسملم تیردیگرم کافیست
رنجه کن پنجه ای دگر بارم
وه که از کفر زلف ترسائی
نه بجا سبحه و نه زنارم
همچو یعقوب در ره یوسف
چشم بر راه قافله دارم
تا در این کفر جویم ایمانی
دست بر دامن علی دارم
بر درت خاک گشت آشفته
خیر و از خاک راه بردارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بیان احساسات عمیق و دردهای درونی او میپردازد. او از نغمات عجب و تارهای دلش سخن میگوید و به نیازش به موسیقی و آرامش اشاره میکند. شاعر از عشق و دلتنگی، به ویژه در برابر معشوقش، صحبت میکند و از غم و اندوه خود میگوید. او به امید یافتن ایمان و آرامش در زندگی، به یاد علی (ع) میافتد و در جستجوی راهی برای رهایی از مشکلات و غمهایش است. شاعری که در عین بیان درد، به عشق و زیبایی نیز اشاره میکند و در نهایت، به پیوند معنوی با معشوقش میرسد.