نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۸۸ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم

باز غوغا کن و سودا شو و بازآبسرم

سر بی شور نگنجد به تن عاشق مست

خبری زآمدنت کو که کند باخبرم

تو بهر رنگ درآئی زدرم زیبائی

بسرو سینه و دل پای نه و بر بصرم

اندر این باغ ندارم زچمن پیرا چشم

من که از داغ غمت لاله خونین جگرم

بوئی از مصر محبت سوی من آر بشیر

پیر کنعانم و مشتاق ببوی پسرم

منکه سایم بدر پیر مغان جبهه زعجز

کی شود خم پی تعظیم سلاطین کمرم

توئی ای دوست شمال و منم آن مشت غبار

با حضور تو مپندار که ماند اثرم

در بر تابش خورشید نماند شبنم

در بر جلوه تو نام خودی می نبرم

بطواف حرم آشفته رسیدم با سر

بشکستند گر از سنگ جفا بال و پرم

کردم از پارس سفر بر در شاهنشه طوس

وه که از بخت بلند است مبارک سفرم

مس قلبی که مرا بود به اکسیر رسید

احمد لله تعالی که سراپای زرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دلبستگی و عشق خود می‌گوید و به احساسات عمیق و ناامیدی‌اش اشاره می‌کند. او سال‌هاست که در انتظار محبوبش مانده و حس می‌کند که جانش بدون شور و نشاط است. شاعر به زیبایی محبوبش و تاثیری که بر او گذاشته اشاره می‌کند و از داغ عشق و غم ناشی از فراق او سخن می‌گوید. همچنین، از شوق و اشتیاق خود برای دیدار محبوبش و تجربه عشق واقعی حرف می‌زند و به نگهداری از حس‌های معنوی‌اش حتی در میان سختی‌ها و مشکلات اشاره دارد. در نهایت، او از نعمت‌های عشق و خوشبختی‌هایی که از این سفر عاشقانه نصیبش شده سخن می‌گوید.