شمارهٔ ۶۹۵ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشایدم چو دل از مهر یار برگیرم
ضرورتست کز اینجا ره سفر گیرم
بچشم من شده شیراز تر چون کنعان
بشیر کو که زیوسف از او خبر گیرم
زدیده خواست سپردل بدفع تیر نظر
کجا مجال که در پیش او سپر گیرم
در آسمان محبت بسیر چون زحلم
نه تیر کز نظری صاحب دگر دارم
ببامم ار گذرد برق در شبان فراق
شوم چو شعله ی و دامن شرر گیرم
بدست مردم چشمت مژه چو نشتر داد
بیا که من رگ جان پیش نیشتر گیرم
وجود من چو بود بیدبن در این بستان
بگو چه میوه از این نخل بی ثمر گیرم
عزیز من سفری شد چه فرق دشمن و دوست
خبر زهر که درآید از آن پسر گیرم
شدم دقیق چو مویت بیاد موی و میان
مگر بحیله دستی بر آن کمر گیرم
اگر که سیم و زرم هست حاصلش اینست
که تا فروشمش و یار سیمبر گیرم
یار ساغری ایماه آفتاب بدست
که عیب خور کنم و نکته بر قمر گیرم
مرا که گوشه میخانه منزل امنست
جهان و هر چه در او هست مختصر گیرم
کدام میکده آشفته خاک کوی علی
که من زخاک درش سرمه بصر گیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق عشق و دلتنگی شاعر اشاره دارد. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا، به یادگارها و خاطرات شیرین عشق میپردازد و به سفری در جستجوی یار خود فکر میکند. او تصویرهایی از مکانهای آشنا مانند شیراز و کنعان به کار میبرد تا عواطف خود را ملموستر کند. در این شعر، شاعر از تیر نگاه معشوق، جدایی و درد فراق به عنوان موانع عشق یاد میکند و اشاره دارد که هیچ چیز نمیتواند او را از عشق و یاد یار جدا کند. او همچنین به میخانه به عنوان مکانی امن برای آرامش و فراموشی اشاره میکند و در نهایت، در جستجوی چیزی فراتر از ثروت و possessions به دنبال حقیقت عشق است.