شمارهٔ ۷۰۱ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آخر ای پیر خرابات نه من مخمورم
گر زنم حلقه بدر می طلبم معذورم
از چه در حلقه مستان تو را هم ندهند
من که در سلسله دردکشان مشهورم
میکشانت همه کشتی بشط می راندند
در سراب از چه من مست بگو مخمورم
نه مرا خرقه و سجاده نه سیم و زر و زور
زاری آورده ام و نیست جز این مقدورم
کفر و اسلام زمن هردو گریزند زننگ
چه غم از آن که از این هر دو توئی منظورم
دستی ای دست خدا بهر نجاتم زکرم
زانکه در پنجه شاهین قضا مقهورم
راه در پرده جانان نبرم آشفته
در حجاب تن و جان تا چو تو من مستورم
دهر گر گرد برانگیخته از هستی من
چون تو معمار وجودی بخدا معمورم
غم غربت اگرم سخت سرا پا چون شمع
چون که در بزم رضا سوخته ام مسرورم
شیخ غره زعمل شد زسپاه و زر و ملک
من زخاک در کریاس علی مغرورم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با زبانی نمادین و عاطفی از حال و هوای خود سخن میگوید. او خود را «مخمور» و «مست» معرفی میکند و از بینیازیاش از مادیات و ظواهر مانند خرقه و سجاده حرف میزند. شاعر به دوگانگی کفر و اسلام اشاره میکند و نشان میدهد که از هر دو فاصله گرفته و تنها به عشق خدا و معشوق فکر میکند. همچنین، او به وجود درد و رنج در زندگی خود اشاره کرده و در عین حال، از خوشحالیاش در بزم عشق سخن میگوید. در نهایت، او بر این باور است که هیچگونه فخر و برتری در برابر دیگران ندارد و تنها به صدق و محبت خداوند دل خوش است.