شمارهٔ ۷۰۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریم
بگذار آینه که به عکس تو بنگریم
گاهی ز زهد خشک به جانم که از خمار
آن به که راه مسجد و میخانه نسپریم
در نزد پاسبان تو او راست عزتی
دیدی که از سگی به در دوست کمتریم
ما از شعاع پیر مغان آفریدهایم
خاکستریم لیک چو بشکافی اخگریم
آیینهایم و زنگ تعلق گرفتهایم
ساقی شراب صاف بده گر مکدریم
تر شد دماغ شیخ ز تأثیر نوبهار
زین پس به بانگ چنگ به گلزار می خوریم
هر موی گر زبان شود اندر بدن مرا
نتوان یک از هزار ز شکر تو بشمریم
ساقی اگر تو دست نگیری به ساغرم
ما داوری ز دست تو بر داور آوریم
آن پیر باده خانهٔ وحدت علی که ما
جویای خاک پاش نه خواهان کوثریم
صورتپرست نیستم ای برهمن برو
معنی چو نیست از بت و بتخانه بگذریم
شاید که یک از این دو قبول وی اوفتد
دستی به دل گرفته دگر دست بر سریم
گر نیست ره به حلقهٔ احباب او مرا
آشفته حلقهوار مجاور بر آن دریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و دوری از معشوق است. شاعر با اشاره به نبود راهی برای رسیدن به محبوب، به تماشا و تأمل در زیبایی او میپردازد. او در تناقض بین زهد و عشق گرفتار است و به این نکته میپردازد که زندگی بدون عشق و شراب معنایی ندارد. شاعر به مقام والای دوست و عشق اشاره میکند و میگوید که حتی از کمترین موجودات نیز چیزهایی یاد گرفته است. او از ساقی میخواهد که شراب پاکی را به او بدهد تا از خمار عشق رهایی یابد. در نهایت، شاعر بیان میکند که اگر راهی به محفل محبان ندارد، باز هم در جستجوی عشق و وصال خواهد بود.