شمارهٔ ۷۰۰ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مدتی بود که دور از در جانان بودم
دور از آن روح ران صورت بیجان بودم
صرف شد عمر درازم همه در ظلمت هجر
خضر وش در طلب چشمه حیوان بودم
زلفش ار سلسله برپای دلم ننهادی
همچو مجنون بجهان بی سر و سامان بودم
خواستم بر تو شمارم غم ایام فراق
در شب وصل به تو واله و حیران بودم
تا که بیمار غم عشق تو شد این دل زار
یعلم الله که اگر طالب درمان بودم
وه که دستان خم زلف توام دست ببست
گر بمردی بمثل رستم دستان بودم
اگرم اهرمن زلف تو نگرفتی دست
خاتم لعل تو بوسیده سلیمان بودم
کعبه گو بازگشاید در رحمت بر من
که همه عمر بپا خار مغیلان بودم
ای زلیخا تو زندانی خود باز بپرس
که چو یوسف بتک چاه زنخدان بودم
گفتم ای صبح بناگوش چسانی بازلف
گفت عمریست بشب دست و گریبان بودم
نکنم شکوه از آن زلف پریشان دیگر
من خود آشفته زآغاز پریشان بودم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دوری معشوق و درد فراق سخن میگوید. او مدت زیادی را دور از محبوب خود گذرانده و عمرش در غم و ظلمت هجر تلف شده است. شاعر به بیقراری و سرگردانی خود اشاره میکند و میگوید که اگر زلف معشوق بر دلش نبود، همچون مجنون بیسر و سامان میشد. او میخواهد غمهایش را به محبوبش بگوید اما در زمان وصال دچار حیرت و شگفتی است. دلش به عشق معشوق بیمار شده و آرزوی درمان دارد. شاعر خود را در مقایسه با شخصیتهای بزرگ داستانی میبیند و میگوید که حتی اگر با دشمنی درگیر میشد، همچنان به یاد محبوب بود. او به حسرت و آرزوهایش اشاره میکند و احساس میکند که در تمام عمر با مشکلی بزرگ دست و پنجه نرم کرده است. نهایتاً، شاعر از سرشت آشفته خود میگوید و به این نتیجه میرسد که همیشه درگیر عشق و غم بوده است.