شمارهٔ ۷۰۶ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
عهد کردم که بجز حرف غم عشق نگویم
یا رهی جز طلبت با قدم صدق نپویم
هر چه جز نقش تو زآئینه خاطر بزدایم
هر چه جز یاد تو از لوح دل و دیده بشویم
باده بر پاک دلان صلا خسرو دوران
بگذر ای محتسب و سنگ میکفن بسبویم
از غم عارض جان پرورت از ناله چو نالم
بی خم زلف دلاویز تو از مویه چو مویم
گفته بودی که گلو تر کنمت زآب بلارک
تیغ برکش که رسیده زعطش جان بگلویم
تا که دور است زچشمان تو آن سرو چمانم
چه تمتع که بود سرو چمن بر لب جویم
بشب هجر بخوانم همه جا قصه از آن مو
تا همه خلق بدانند که آشفته اویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر عهد کرده که جز غم عشق و عشق معشوق خود صحبت نکند. او تصمیم گرفته که هر چیزی که غیر از یاد محبوبش باشد را از خود پاک کند. شاعر در وصف حال و هوای خود از درد و غم عشق میگوید و از شراب و خوشیهای زندگی به خاطر غم معشوق خود میگذرد. او به عشق خود اشاره میکند و از آن ناراحتی و عذاب ناشی از دوریاش از محبوبش سخن میگوید و در دلش داستان عشق و هجران را روایت میکند، به طوری که همه بدانند او چقدر دلتنگ و آشفته است.