شمارهٔ ۷۲۲ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
عکس جمال این و آن هر چه فتاد در دلم
میرود و نمیرود روی تو از مقابلم
پرتو شمع خاوری تافت زمشرق دلم
شمع برید یک نفس همنفسان زمحفلم
بانگ جرس زهر طرف میرسدم بگوش جان
میشنوم صدا ولی نیست اثر زمحملم
مانده تیه حیرتم غرقه بحر کثرتم
نوح کجاست تا برد رخت بسوی ساحلم
کشته این و آن کند دعوی خونبها بحشر
من بخلاف کشتگان شکر گذار قاتلم
شوق برد مرا بسر بر سو کوی آن پسر
وه که ندیده طلعتش بر رخ دوست مایلم
گفتم بت شکسته ام از کف غیر رسته ام
آشفته طره بتی گشته چو بت حمایلم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات خود درباره عشق و زیبایی میپردازد. او به تماشای چهره محبوبان مختلف فکر میکند، اما تصویر محبوب او چنان در دلش حک شده که هرگز از ذهنش نمیرود. نور شمعی که در دلش روشن شده، او را به یاد محفل های دوستانه میاندازد. صداهایی که از اطراف میشنود، تأثیر عمیقی بر او دارند، اما او خود را در عمق حیرت و سردرگمی میبیند. شاعر از بودن در فضای عاشقانه و درد جدایی نالان است و آرزوی دیدار محبوب را دارد. او با اشاره به شرایط دشوار خود، از کشتگان عشق نیز تمجید میکند و در پایان، از تلاطم و اشفتگی در دلش یاد میکند که ناشی از عشق و علاقهاش به محبوبش است.