شمارهٔ ۷۳۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
باگه در ملک فقر سلطانیم
جان نثاران کوی جانانیم
شیوه ما بجز خطا نبود
گر ببخشی و گر کشی آنیم
ما پناهی در این جهان خراب
جز بکوی مغان نمیدانیم
گر بمیدان عشق بارد تیر
سر نخاریم و رخ نگردانیم
صوفی آسا بوقت وجد و سماع
آستین بر دون کون افشانیم
اوستادیم اهل دانش را
در دبستان عشق نادانیم
در گلستان تو نواسنجیم
تا بدانی هزار دستانیم
تا گلی همچو او بدست آریم
روز و شب در طواف بستانیم
خم نشینیم گر فلاطون وار
لیک در سر عشق حیرانیم
گو مده آب خضر جای شراب
جای اکسیر خاک نستانم
میتوان ترک خویش آشفته
لیک ما ترک عشق نتوانیم
هر چه کردیم غیر عشق بتان
بغرامت از او پشیمانیم
عشق همسایه است با واجب
تا نگوئی اسیر امکانیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل درباره عشق و ارادت به معشوق است. شاعر از مقام فرودست خود در زندگی و فقر صحبت میکند و بیان میکند که جز عشق و ارادت به معشوق، هیچ راه دیگری در زندگی ندارد. او به استقامت در عشق اشاره میکند و حتی اگر مورد قضاوت یا اذیت قرار بگیرد، از عشق دست نمیکشد. شاعر خود را در وادی معرفت و عشق معرفی میکند و میگوید که دانشمندان را در مسائل عشق نادان میبیند. او برای به دست آوردن عشق و وصال معشوق، تمام تلاش خود را میکند و از هیچ چیز برای رسیدن به او دریغ نمیورزد. در پایان، شاعر عشق را ضروری و حیاتی میداند و تأکید میکند که هیچچیز نمیتواند جایگزین آن شود.