نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳۴ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

گمان مدار که من از گزند مار بنالم

مگر زعقرب جرار زلف یار بنالم

مرا که افعی زلفت به پیچ وتاب فکند

عجب مدار که گاهی ززخم مار بنالم

خمار مستیم افزوده شد زنرگس ساقی

که می کشم همه شب باده و زخمار بنالم

بتار زلف ببند و بکش بتیر نگاهم

نیم مبارز عشق ار زکار زار بنالم

مرا بهار و خزان جمله بی تو صرف فغان شد

نیم چو بلبل کز گل بهر بهار بنالم

بناله شب همه شب همدمم بمرغ شب آهنگ

اگر بحلقه آن زلف تابدار بنالم

هر آنکه دور بود از دیار خویش بنالد

خلاف من که غریبانه در دیار بنالم

خبز زخنجر مژگان نداری و خم زلفش

تو را گمان که از آن طفل نی سوار بنالم

اگر که اشتری آشفته از مهار بنالد

بیا به بین که چو بگسستیم مهار بنالم

بلا چه پنجه قوی کرد و نیست قوه دفعش

زدست او ببر دست کردگار بنالم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عمیق و دردناک خود در عشق اشاره می‌کند. او از گزندهای طبیعی مانند مار و عقرب نمی‌گوید، بلکه از زخم‌هایی که عشق و زلف یار به او می‌زند، ناله می‌کند. شاعر در حالت خمار و مستی به سر می‌برد و شب‌ها به یاد یار می‌نالد. او به حالت تنهایی و غریبی خود در دیاری بی‌یار اشاره دارد و در غم فراق، مانند بلبل می‌خواند. همچنین، او اشاره می‌کند که حتی دردهای ناشی از زخم‌های حقیقی نیز در مقایسه با زخم‌های عشق چیزی نیستند. در نهایت، شاعر به بلایایی که عشق بر او آورده و قدرتی که برای مقابله با آن ندارد، اشاره می‌کند.