شمارهٔ ۷۴۶ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چگونه از لب جانانه کام برگیرم
مگر که از سر و جان یکدو گام برگیرم
بزیر زلف مرا کام دل حوالت کرد
زکام اژدر برگو چه کام برگیرم
بهشت و حوری و غلمان گرم به پیش آرند
نه عاقلم دل اگر زآن غلام برگیرم
بهای سیم تنان نیست خرمن زر و سیم
بنقد چون دل از آن سیم خام برگیرم
اگر بطوف خرابات ره دهند مرا
دل از زیارت بیت الحرام برگیرم
رسید ساقی مهوش بدست ساغر می
بیا بگوی که دل از کدام برگیرم
هلال گوشه ابرو از آن نمود که من
زسر کسالت ماه صیام برگیرم
بجهد بر در میخانه دوش آشفته
نهاده جامه تقوی که جام برگیرم
به سایه علم مرتضی کشیدم رخت
که دل ز وحشت روز قیام برگیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در تلاش است به احساسات و دغدغههای عاشقانه و عرفانی شاعر بپردازد. شاعر از لذتهای دنیوی و وصال محبوب سخن میگوید و از خود میپرسد که چگونه میتواند از آن زیباییها و عشق دلانگیز دل بکند. او به بهشت و فریبندگی آن اشاره میکند و تأکید میکند که این چیزها نمیتوانند جایگزین عشق واقعی او شوند. همچنین، شاعر از هیجان و آشفتگی ناشی از مشروبات و میخانهها صحبت میکند و در نهایت به اهمیت ارتباط با خداوند و علم دینی اشاره میکند. به طور کلی، شعر نشاندهنده دوگانگی میان عشق دنیوی و معنوی است و تلاشهای شاعری را برای یافتن پاسخ به سوالات عمیق خود به تصویر میکشد.