شمارهٔ ۷۴۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ببست غمزه شوخت بزلف دلبندم
بخویش بست و زعالم گسست پیوندم
بکشتزار درون تخم مهرت افکندم
نهال دوستی این و آن زدل کندم
مرا که خاک در دوست داده اند بنقد
اگر بهشت بیاری بها که نپسندم
مرا که هیچ نسودم لبی بر آن لب نوش
چرا بحق نمک میدهی تو سوگندم
خبر نداری از اسرار ذوق مستی عشق
به بیهده مده ای شیخ بیخبر پندم
بیوسف دگران مایلم نه چون یعقوب
که جا بسینه کند مهر روی فرزندم
مراست لذتی از چاشنی تیر نگاه
بیا بیا که بآن نشئه آرزومندم
اگر شکایتی آشفته کردم از زخمش
نیم صدیق که دعوی بخوبش میبندم
بتا زهجر لبان تو تلخ شد کامم
بیار بوسه ای از آن لب شکر خندم
برای آنکه شوم سرفراز در صف حشر
بپای دلدل حیدر چو گو سرافکندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی از معشوق است. شاعر از محبت و دوستی خود میگوید و اینکه چگونه عشقش او را از دنیا جدا کرده و در باغی از عشق و محبت غوطهور کرده است. او به بهای بهشت هم بیعلاقه است، چون تنها در آرزوی معاشرت با معشوق خود است. شاعر همچنین به تلخی جدایی و اندوه ناشی از دوری اشاره میکند و زندگیاش را بدون لبان معشوقش تلخ میداند. در نهایت، او به شکوه و عظمت عشق و ارادتش به معشوق اعتراف میکند و آرزو میکند روزی در روز حساب در صف با افتخار ایستاده باشد.