شمارهٔ ۷۵۶ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای آفت دین و خصم اسلام
ای فتنه دهر و شور ایام
ای رهزن پارسا و زاهد
ای صوفی شهر از تو بدنام
گفتی که بکوی من وطن کن
شاید بسگان من شوی رام
تا پوست و استخوانیم بود
کردند از او نهار یا شام
اکنون که زهستی اوفتادم
رانند مرا زهر در و بام
من ماندم و دل که صید وحشی است
با هیچکسی نمیشود رام
تو سر خوش و با رقیب در بزم
گه بوسه دهی و گه کشی جام
یا مرغ اسیر خودرها کن
یا زود بکش که گیرد آرام
از آتش ما خبر ندارد
مشنو تو حدیث زاهد خام
آشفته زوصل روی خوبان
خواهی که بری تمتع و کام
پرواز کن از دیار شیراز
بر طوف در نجف کن اقدام
ورنه بنشین و از خم دل
چون من قدحی زخون بیاشام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به انتقاد از افرادی میپردازد که به ظاهر زاهد و پارسا هستند، اما در باطن دچار فریب و خودخواهیاند. گوینده به این افراد میگوید که اگر حقیقتاً میخواهند به او کمک کنند، باید به دل او توجه کنند و از درد او آگاه باشند. او در تنهایی و آشفتگی احساس میکند که نمیتواند با هیچکس ارتباط برقرار کند. در نهایت، او از این افراد میخواهد که یا او را رها کنند یا به او کمک کنند تا از این وضعیت آزاد شود. این شعر به نوعی به تضاد بین ظاهر و باطن انسانها و نیرنگهای اجتماعی اشاره دارد.