نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۵۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشم

چو هست آتش عشقم بجان چگونه نجوشم

جنان نظاره ساقی ببرد دوش زهوشم

که ره نیافت زمستی بگوش بانگ سروشم

بکشف راز چو غماز گشت مردم چشم

حدیث عشق زمردم بگو چگونه بپوشم

بوصل آن بر دوشم بگیر دست من ایزلف

که بارهای گران عشق تو نهاده بدوشم

میان تهیست دهل نالد ار زصدمه چوگان

گرم تو گوش بمالی چو چنگ من نخروشم

چگونه جای بگوشم کند نصیحت مردم

که کرده حلقه زلفت هزار حلقه بگوشم

اسیر پای ببندم رها مکن زکمندم

غلام حلقه بگوشم بیا بکس نفروشم

حدیث نسیه زاهد مخوان نه مرد رهم من

بنقد از کف ساقی اگر شراب بنوشم

بجای خاک در تو بهشت عدن نگیرم

مگو تو پند که با بند پند کس نه نیوشم

بدرگه علی آشفته شد ززمره خدام

بقد وسع قبولم اگر کنند بکوشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عواطف عمیق عشق خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که چگونه نمی‌تواند عشقش را پنهان کند و با وجود آتش عشق، نمی‌تواند آرام بگیرد. او چشمه خورشید را به خاک بپوشاندن به معنای پنهان کردن عشقش می‌داند و از توصیف لحظاتی که در کنار معشوق سپری می‌کند، به شدت به عشقش وابسته است. او احساس می‌کند که در این وضعیت نمی‌تواند نصیحت‌های دیگران را بپذیرد و تنها می‌خواهد در عشقش غرق شود. شعر او همچنین به معضلات و چالش‌هایی که در مسیر عشق با آن‌ها مواجه است، اشاره دارد و به این ترتیب توجه خواننده را به عمق احساسات انسانی جلب می‌کند.