نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۹۳ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

عشق خضر است و من گمشده اندر ظلماتم

نیست گر آب حیاتی بده ای خضر نجاتم

شوم ار خاک در میکده او روزی

منت از خضر چرا باشد و از آب حیاتم

حالتی بس عجبم دست دهد در شب هجران

سینه آتشکده وز دیده رود شط فراتم

من چو سیماب تو همچون زر نابی بحقیقت

نیست در آتش عشق تو بتا پای ثباتم

ایکه سررشته امکان بسر کلک تو بسته

شب قدر است زرحمت بده ای شاه براتم

خرمن حسن ترا حد نصاب است خدا را

مستحقم من مسکین ندهی از چه زکاتم

شاه عشق است به پیل افکنی رخ بمن آرد

چون کنم بیدق خود را که در این مرحله ماتم

در حریم دلم ایدست خدا پای نهادی

تا که از بام حرم برفکنی لات مناتم

صرف شدعمر من آشفته در آن حلقه گیسو

تا کجا خضر که بیرون برد از این ظلماتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و گم‌گشتگی در تاریکی‌ها سخن می‌گوید و به خضر، نماد هدایت و نجات، درخواست می‌کند که به او آب حیات دهد. او در تلاش است تا از درد جدایی رهایی یابد و خود را به دوست و عشقش نزدیک کند. شاعر همچنین به ویژگی‌های عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که عشقش او را آشفته کرده و ای کاش در این دردناک مسیر، خضر او را هدایت کند. او از زیبایی معشوقه‌اش و احساس نیاز به لطف الهی سخن می‌گوید و در انتها به ناامیدی و سردرگمی خود در جستجوی عشق اشاره می‌کند.