نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۵ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستم

بعد عمری دید دل کامی که من می‌خواستم

جست دل زلف دلارامی که من می‌خواستم

یافته امشب دلارامی که من می‌خواستم

سوزی اندر بلبلان افکند و آتش زد به گل

داشت باد صبح پیغامی که من می‌خواستم

از چه پیر می‌فروشانم ز جامی خم نکرد

بود در پای خُم آنجا می که من می‌خواستم

بود چشم شوخ او را زلف خالی توامان

داشت بر کی دانه و دامی که من می‌خواستم

زاهدی را دید عاشق گشته رندی دوش گفت

جمع شد آن کفر و اسلامی که من می‌خواستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره آرزوها و خواسته‌های شاعر است. او از دشنامی که از دهانش شنیده، و همچنین از دل‌های کامی و دلبرانی که همیشه در آرزو داشت، صحبت می‌کند. شاعر از زیبایی‌های عشق و شور و شوقی که در زندگی‌اش تجربه کرده، می‌گوید و به یاد می‌آورد که از زلف و نگاه محبوبش چه خواسته‌هایی داشته است. همچنین به تضاد بین زهد و عشق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق می‌تواند مرزهای اعتقادی را در هم بشکند. در نهایت، شاعر به وجود ترکیب کفر و دین در عشق و معانی آن اشاره کرده و درمی‌یابد که آنچه همیشه می‌خواسته، در اعماق دلش موجود است.