نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳۸ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستم

بعد عمری دید دل کامی که من می‌خواستم

جُست دل زلف دلارامی که من می‌خواستم

یافته امشب دلارامی که من می‌خواستم

سوزی اندر بلبلان افکند و آتش زد به گل

داشت باد صبح پیغامی که من می‌خواستم

از چه پیر می‌فروشانم ز جامی خُم نکرد

بود در پای خُم آن جامی که من می‌خواستم

بود چشم شوخ او را زلف خالی توأمان

داشت بر کی دانه و دامی که من می‌خواستم

زاهدی را دید عاشق گشته رندی دوش گفت

جمع شد آن کفر و اسلامی که من می‌خواستم

با بناگوش تو شد دست و گریبان گیسویت

هم‌عنان شد صبحی و شامی که من می‌خواستم

شیخ زد طعنه که آشفته سگ کوی علی‌ست

شُکر شد نامیده بر نامی که من می‌خواستم

چند روزی شد که شور عشقم افتاده به سر

وَهْ که آمده باز ایّامی که من می‌خواستم

آن کبوتر که هوا بگرفت از بام حرم

شد مجاور بر در بامی که من می‌خواستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربیات عاشقانه و خاصی که در طول زندگی‌اش جستجو کرده صحبت می‌کند. او با اشاره به دشنام‌هایی که از دیگران شنیده، به دنبال دلخواهش می‌گردد و از یافتن معشوقه‌اش (دلارام) ابراز خوشحالی می‌کند. شاعر به زیبایی‌های بلبلان و گل‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید که پیغام‌هایی از باد صبح در مورد عشقی که می‌خواسته به او رسیده است. او به زهد و دیانت اشاره کرده و می‌گوید که عشق و کفر در این لحظه برایش با هم جمع شده‌اند. در نهایت، از زمان‌های خوشی یاد می‌کند که به سر می‌برد و به کبوترهایی که به عشق می‌روند، اشاره می‌کند. در کل، این شعر به تمایلات عاشقانه، زیبایی و تناقضات عشق می‌پردازد.