نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴۱ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

روزگاریست بمیخانه گذاری دارم

با سگان در آن خانه قراری دارم

هر کرا حصن حصینی است بربع مسکون

من هم از دیر خرابات حصاری دارم

ساکن خطه عشقیم که اقلیم بقاست

بی سرو پایم اگر شهر و دیاری دارم

باغ ما حسن نکویان و بهارش عشق است

لوحش الله است که عجب باغ و بهاری دارم

زلف او گفت اگر عقل شود بختی مست

من بیکموی به بینیش مهاری دارم

شب و روزم چه بود زلف و بناگوش بتان

خارج از رسم جهان لیل و نهاری دارم

خنده زد گفت که ضحاکم و باور نکنی

به بر دوش ببین ریسه ماری دارم

چشم او گفت که آهوی ختا راست منم

که بهر نافه مو چین و تتاری دارم

عنکبوتش نکند صید مگس نیست دلم

گرچه نخجیر شدم شیر شکاری دارم

هر کرا پیشه و کاریست برای گذران

من بجز عشق مپندار که کاری دارم

هر کس آشفته شعاری بودش در اسلام

من بمدح علی و آل شعاری دارم

گر زند تیغ حوادث بدو عالم پهلو

تا مرا جای بجودیست کناری دارم

گرچه تار است شب کور من نامه سیاه

وه که از مهر علی شمع مزاری دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد عشق و وابستگی عارف به انجمن عشق و خرابات است. شاعر به مکانی که در آن با سگان و اهل بزم نشسته اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق برای او حصن و پناهگاهی است. او به حال و روز خود در دنیای عشق می‌پردازد و می‌گوید که حقیقت زندگی‌اش عشق و عشق ورزی است. حتی در بدترین شرایط، ارتباطش با علی و آل او، برایش نور و امیدی است. در کل، این شعر تجلی عشق عمیق و قوی شاعر به خدا و اهل بیت را نشان می‌دهد.