نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴۹ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

همرهان همتی که نوسفرم

رهروان مژده ای که بیخبرم

همچو یوسف فتاده ام در چاه

گو به یعقوب تا رسد پسرم

گفتمش چو نی ایدل مجروح

گفت بستر بود زمشک ترم

چون توانم گریختن از برق

منکه در آشیان بود شررم

نفس سرکش چو آتش و من نی

چون نسوزم که شعله را ببرم

سیلم اندر قفا و من خاشاک

کی بجا ماند از وجود اثرم

کشته نخلم پی رطب دهقان

حیرتم کاز چه مقل شد ثمرم

چیستم شبنمی برابر مهر

یا کتان در مقابل قمرم

هست هر سو بزه خدنگ قضا

نیست جز عشق در جهان سپرم

من نظر برنگیرمت از چشم

مژه چون تیر دوزد از نظرم

گرچه پرتم کند رقیب از کوه

وه که با دوست دست در کمرم

گوهر حب مرتضی دارم

تا نه پنداریم که بدگهرم

شاید آشفته ره برم بحرم

ره این بادیه که می سپرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیان‌گر احساساتی عمیق و شعف‌های درونی شاعر است. او به وضعیتی شبیه به یوسف در چاه اشاره می‌کند و از دوری از محبوبش و دردهای ناشی از آن سخن می‌گوید. شاعر به ناامیدی و حس تنهایی خود اشاره دارد و به قدرت عشق به عنوان تنها سپر خود در برابر سختی‌ها و قضا و قدر اشاره می‌کند. او همچنین به مبارزه‌اش با مشکلات و چالش‌هایی که عشق به او تحمیل کرده، می‌پردازد و در نهایت به ارزش و گوهر عشق خود اشاره می‌کند. این شعر در مجموع نمایان‌گر تلاش انسان برای یافتن عشق و جایگاه خود در دنیای پر از رنج و مشکلات است.