شمارهٔ ۸۹۷ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
تا به کی ای چشم مست فتنه برانگیختن
دست نگارین بس است از پی خون ریختن
خون خود آخر به خاک بر درت آمیختم
با تو میسر نشد گرچه برآمیختن
توسن نازت چو شد رام به میدان حسن
گرد ز هستی خلق بایدت انگیختن
چشم تو بست از مژه راه به اهل نظر
جز به خم زلف تو کو ره بگریختن
تلخی دشنام تو زان لب شیرین عطاست
چارهٔ سوداییان گلشکر آمیختن
هر که چو آشفته کرد بیم ز چاهِ ذَقَن
در خمِ زلفینِ تو بایدش آویختن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و فتنهانگیزی چشم معشوق اشاره میکند و از تیرهروزی خود به خاطر عشق و احساساتش سخن میگوید. او از دشواریهایی که در عشق تجربه میکند، ابراز نارضایتی میکند و میگوید که با وجود تمام دردها، عاشق باقی مانده است. شاعر به توسن ناز بهعنوان نمادی از زیبایی و جاذبه اشاره میکند و میگوید که باید برای این زیباییها ارزش قائل شد. او همچنین به تلخی دشنامهای معشوق اشاره میکند و میگوید که با تمام تلخیها، زرینی در این عشق نهفته است. در نهایت، شاعر به سرگردانیاش در عشق و وابستگی به موهای معشوق اشاره میکند.