شمارهٔ ۸۹۹ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبان
که از فولاد میآرد گذر این آهنینپیکان
شبی سرخوش به میخانه شدم در حلقهٔ مستان
گروهی پاک دل دیدم بری از مکر و از دستان
مرا کز مسجد و میخانه راند برهمن یا شیخ
نشاید خواندنم کافر نباید گفت با ایمان
نپایی لاجرم پیمان و لابد بشکنی عهدم
که هر سنگین دلی ناچار آخر بشکند پیمان
مرا دیده است طوفانخیز و آهم برق سوزنده
چه منت دارم از برق و چه خجلت دارم از باران
بنه این عاریت جامه برای نفس خودکامه
که چون خورشید نورافشان شوی با این تن عریان
سیه گشته ورق ای دل به بازار دیده خونابه
که حاصل نیست عاشق را به جز از دیدهٔ گریان
چمان سروی چو من داری اگر در بوستان دل
نیاری در چمن رفتن نخواهی ماند در بستان
سر زلف پریشانت به دست غیر کمتر ده
ببخشا از سر رحمت تو بر آشفتهٔ حیران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به خطراتی که از سوی زیباییها و عشق ایجاد میشود، هشدار میدهد. او به زخمهای ناشی از کمند (طعنه) محبوبان اشاره میکند و میگوید که این زخمها میتوانند عمیق باشند. سپس به تجربهای در میخانه اشاره دارد، جایی که جمعی از مستان پاکدل را دیده که از نیرنگ و فریب دور هستند. شاعر به تضاد بین مسجد و میخانه اشاره میکند و احساس میکند نمیتواند به درستی خود را توضیح دهد، چرا که واقعیتها با باورهایش همخوانی ندارند. او بیان میکند که پیمانها و عهود در بین دلهای سنگین شکسته میشود و از طوفانها و دردهای درونی خود سخن میگوید. شاعر از شرمساریاش نسبت به دنیای بیرون و باران نیز میگوید و در نهایت به عشق و احساسات عمیق خود رسیدگی میکند. او به زیبایی و نامحسوس بودن عشق نیز اشاره دارد و توصیه میکند که به زلف پریشان محبوب کمتر اهمیت داده شود و با رحمت بیشتری به دلهای آشفته نگاه کند.