نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۱ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شاها تو خود غریبی و آشفته ات غریب

رحمی که بر غریب بود مهربان غریب

میکشد عاقبتم درد غم عشق حبیب

بود آیا که کند چاره این درد طبیب

همه یاران سفری گشته و من مانده بجا

خرم آن روز که گوئی سفری گشت رقیب

تا تو ای روح روان پای نهادی برکاب

روح من گرد صفت رفت بدنبال رکیب

منم آن مرغ که غربت بودم صحن چمن

زآشیان مرغی اگر دور شود هست غریب

دام تزویر بود سبحه و زنار دلا

خویشتن را تو باین دام بیا و مفریب

ناشکیب است بلی عاشق صادق از دوست

عاشق آن نیست که در دل بودش صبر و شکیب

عجب آن نیست که از غیر خطا رفت بدوست

گر خطائی زود از دوست بتو هست عجب

نه مسلمان بمن آشفته وفا کرد نه گبر

ببرم رشته سبحه شکنم عود و صلیب

دادخواهی بعلی کن زخطای اغیار

که بود دست خداوند و رقیب است و حبیب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس غربت و درد عشق سخن می‌گوید. او به تأمل در غم و رنجی که عشق پدید می‌آورد، می‌پردازد و از چاره‌جویی و مشکلاتی که در ارتباط با رقیب و دوستی در زندگی دارد، حرف می‌زند. شاعر خود را مانند مرغی در دنیایی از تنهایی و دوری می‌بیند و در عین حال به عدم وفای انسان‌ها اشاره می‌کند. او بر این نکته تأکید می‌کند که عشق واقعی نیازمند صبر و تحمل است و با بی‌وفایی‌ها و خطاهای دیگران مواجه می‌شود. در نهایت، شاعر به دعا و دادخواهی از علی (ع) به عنوان نماد عدالت و دوستی اشاره می‌کند.