شمارهٔ ۹۳ آشفتهٔ شیرازی
آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آفتاب طلعتت را زلف مشکین شد سحاب
عز من قال ان شمس قد توارت بالحجاب
گفتمش یا لیت بودی خاک راهت سر بگفت
قد یقول الکافر یا لیتنی کنت تراب
بی حساب این قوم تا کی خون مردم میخورند
انهم کانوا و لا یرجون من ربی حساب
کل من لم یعشق الوجه الحسن فی شرعنا
کافرو الکافر فی حقهم سوء العذاب
گر قرار دل به حرمان شد له بئس القرار
ور به قربان تو شد جانها لهم حسن المآب
زد سلیمان لاف حشمت با گدایان درت
رب اغفرلی ز دعوی گفتی و ثم اناب
عاشقی چبود ولای شاه مردان مرتضی
مخزن علم لدنی آیت ام الکتاب
هر که اینجا بی بصیرت شد بود در حشر کور
جهد کن آشفته میلی کش به چشم ارتیاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جاذبه معشوق میپردازد و احساس عشق و شیدایی را بیان میکند. شاعر با اشاره به طلعت معشوق و افسانههای عاشقانه، به عشق و محبت و عواقب آن میپردازد. او از ظلم و بیعدالتی در جامعه گلهمند است و به ارتباط عشق و ایمان اشاره میکند و میگوید که کسانی که زیبایی را دوست ندارند، در حقیقت کافرند. شاعر در پایان به اهمیت بینش و بصیرت در درک عشق و محبت اشاره میکند و میگوید که کسانی که بیدرک و بصیرت هستند، در قیامت نابینا خواهند بود.