نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸۱ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ماه دوهفته هفته‌ای از رخ نهفته‌ای

در دل تو حاضری اگر از دیده رفته‌ای

ای غنچه بدیع ز خون جگر تو را

پروردم و به گلشن مردم شکفته‌ای

ای زلف یار حال منی بس که در همی

ای چشم دوست بخت منی بس که خفته‌ای

سر من است در دل و راز تو با صباست

با من که راز گفت تو از که شنفته‌ای

خونین سرشک ریختی ای دیده از مژه

بهر نثار لؤلؤ شهوار سفته‌ای

ای غنچه گشته خون جگر در دلت گره

گویا از آن دهان سخنی باز گفته‌ای

کی عشق جلوه‌گر به درونت شود که تو

گرد هوا ز آینه دل نَرُفته‌ای

آشفته درد خویش مگو جز بشیر حق

توبه بکن از آنچه به اغیار گفته‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و درد و رازهای دل است. شاعر به محبوب خود مخاطب قرار می‌دهد و از حال و روز خود می‌گوید. او به غنچه‌ای تشبیه می‌کند که از خون جگرش پرورش یافته و اکنون در گلشن عشق شکوفا شده است. همچنین اشاره می‌کند که عشق و زیبایی محبوب تمام وجودش را در بر گرفته و رازهای دل را با نسیم صبحدم درمیان می‌گذارد. شاعر از عاشقانه‌های خود و ویژگی‌های دردناک عشق سخن می‌گوید و به محبوبش یادآوری می‌کند که باید از گفت‌وگوهای بی‌مورد با دیگران پرهیز کند و به عشق واقعی خود وفادار بماند.