نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۹۲ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشسته‌ای

چهره به دل گشاده‌ای پرده به چشم بسته‌ای

بافته زلف سرکشش در رگ و ریشه‌ام رسن

تا نکنی تصوری کِش ز کمند رَسته‌ای

داغ تو از آرزوی دل زخم زن و نمک بهل

تیر بزن که از خوشی مرهم جانِ خسته‌ای

بسمل تیر عشق را آب ز خنجر آرزوست

دانه چه می‌دهی دگر ای که پرم شکسته‌ای؟

آشفته زلف دلبرت شاید دام دل شود

تا ز علایق جهان رشته جان گسسته‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف یک عشق عمیق و دردناک می‌پردازد. شاعر به معشوقه‌اش اشاره می‌کند که در همه‌ جا حضور دارد و چهره‌اش برای دل باز است اما از دیدگان پنهان است. او با اشاره به زلف‌های معشوقه‌اش که به مانند یک بند رنج برای او شده‌اند، توصیف می‌کند که عشقش چقدر عمیق و ریشه‌دار است. شاعر احساس می‌کند که داغ عشقش همچون زخمی بر دلش نشسته و از آرزوی نرسیدن به معشوق رنج می‌برد. در نهایت، او به نمایش احساسات آشفته‌اش پرداخته و از تأمل در تاریکی و تنهایی ناشی از جدایی سخن می‌گوید.