نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۹۷ آشفتهٔ شیرازی

آشفتهٔ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گر نه ای چشم سیه بهر شکار آمده‌ای

تیر مژگان به کف از بهر چه کار آمده‌ای

دل‌نشینی عجب ای ناوک مژگان پیداست

کز کمان‌خانه ابروی نگار آمده‌ای

به تماشای گل و سرو و سمن حاجت نیست

کز خط و چهره و قد رشک بهار آمده‌ای

آه عشاق نکرد ار رخ تو گردآلود

از چه ای آینه پنهان به غبار آمده‌ای

از کمینی که کشی سلسله‌ای را به کمند

از چه ای سلسله زلف قطار آمده‌ای

همه پیوسته به هم بار تو از مشک و عبیر

مگر ای قافله از چین و تتار آمده‌ای

فتنه دهر ندانم ز چه بالا بگرفت

گر نه ای فتنه آفاق سوار آمده‌ای

نبود چون تو گلی در همه گلزار جهان

حیف و صد حیف که هم‌صحبت خار آمده‌ای

محتسب کرده کمین در گذر میخواران

از چه ای چشم بگو باده‌گسار آمده‌ای

نیست جز در سر آشفته به سودای بتان

این چه می کز اثر او به خمار آمده‌ای

رفع دردسر عاشق نکند جز می عشق

خاصه آن عشق گلی کش تو هزار آمده‌ای

مگرت دست بگیرد ز کرم شاه نجف

که تواَش در همه‌جا مدح‌گذار آمده‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این غزل درباره زیبایی و جذابیت معشوق و تأثیر او بر عاشقانش است. شاعر به چشمان سیاه و مژگان معشوق اشاره می‌کند و از آنها می‌پرسد که چرا برای شکار قلب‌ها آمده‌اند. او زیبایی معشوق را با گل و بهار مقایسه می‌کند و می‌گوید که این زیبایی نیازی به تماشا ندارد، زیرا خود به تنهایی جذاب است. شاعر همچنین به مشکلاتی که عشق به وجود می‌آورد و تأثیر آن بر دل عاشقان اشاره می‌کند و از اینکه معشوق بعضی وقت‌ها به صورت پنهان خود را مخفی می‌کند، ابراز تأسف می‌کند. در نهایت، شاعر از گلاب و مشک و زیبایی‌های دیگر نیز صحبت می‌کند و در نهایت به اینکه عشق واقعی تنها از طریق معشوقی میسر می‌شود، تأکید می‌کند.