نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۳۴ - در بیان آنکه جمیع افعال به تقدیر الهی است و اشاره به مسائل مختلف فیه میان اشعری و معتزلی و سنی و شیعی و محقق و مقلد و ایماء اصطلاحات صوفیه و منع از اظهار اسرار و تحریص به اخفاء آن بحکم: اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / اسرار الشهود / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بخش 1

و رب جوهر علم لو ابوح به

لقبل لی انت ممن یعبد الوثناء

و عمل بر مقتضای کلموا الناس علی قدر عقولهم.

بخش 2

من ندارم اختیار خویشتن

گشته ام مجبور امر ذوالمنن

او بهر ساعت بهانه نو کند

آتشی در خرمن صبرم زند

گاه گوید نیک از من بد ز تو

گاه گوید جز ره نیکی مرو

گاه گوید هست جمله از قضا

گاه گوید گفت من بد از رضا

گاه گوید باطل آمد این رمه

گاه می گوید که حق اند این همه

گوید این یک کافر و آن مؤمن است

آن یکی در شک و دیگر موقن است

گوید این ضالست و آن هادی دگر

وان یکی رهزن، دگر شد راهبر

گوید این یک عاصی و آن عابدست

آن یکی میخواره وان یک زاهدست

باز گوید هر چه هست از من بدان

زانکه هستم خالق هر دو جهان

بلکه جمله عالم هستی منم

من به نقش هر دو عالم روشنم

در حقیقت چون به غیر دوست نیست

در میان این اختلاف آخر ز چیست

این عبث نبود که عین حکمت است

اختلاف امتی چون رحمت است

اختلاف امتان انبیا

چون ز عین حکمت آ مد ای فتی

اختلاف خلق و خالق چون بود

رحمت این بیگمان افزون بود

ره برین رحمت نبردی جاهلی

اعتراضی می ک نی بیحاصلی

گنج ایمانست زیر هر طلسم

پیش عارف شد مسمی عین اسم

او بهر جا می ن ماید وصف خاص

عین یک دیگر شمر تو عام و خاص

کرده در هر مظهری نوعی ظهور

او به ما نزدیک و ما زو دور دور

گر به صورت گشت بیگانه زما

او به معنی هست با ما آشنا

غیر دریا گر نماید موج آب

عین دریا دان تو امواج و حباب

باز دیوانه شدم ای عاقلان

در خور مجنون بود بند گران

دارم از دیوانگی صد غلغله

خواهم از زنجیر زلفش سلسله

زلف و جعد تابدار و پر گره

حلقه حلقه گشته درهم چ ون زره

هر دو عالم مست زلف مشکبوش

گشته بر حسن جمالش روی پوش

پای ما زین بند چون آزاد شد

خانۀ تقلید بی بنیاد شد

قول و فعل کاملان را کن سند

گر همی خواهی ز حق یابی مدد

توسن عرفان بود تند و حرون

هان عنانش را بکش ای ذو فنون

گر عنان او رها کردی بجست

خیره گشت و اختیارت شد ز دست

گه به دارت آورد حلاج وار

گه بر خلقان شوی مطعون و خوار

گه به زندیقی ترا نسبت کند

گه به الحادت گواهی می دهد

گه به مجنونی شوی مشهور شهر

گه اسیر آیی تو در زندان دهر

گه برونت می کند از شهر خویش

گه برون از مذهب و دین است و کیش

تا توانی رهروی هشیار باش

راز جانت را مکن با خلق فاش

سر حق را جز به اهل حق مگو

غیر راه کاملان ای دل مپو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به مسأله علم و دانش و ارتباط آن با حقیقت پرداخته و به اختلاف نظرها و عقاید متکثر اشاره می‌کند. وی تأکید می‌کند که در واقعیت، همه چیز از خالق است و اختلافات به نوعی در دل حکمت نهفته و نشانه رحمت است. شاعر خود را در میان این گوناگونی‌ها می‌بیند و از ابهام‌ها و سردرگمی‌های زندگی می‌گوید. او اشاره می‌کند که شناخت حقیقت و رسیدن به کمال نیازمند رهایی از تقلید و پیروی از نظریات دیگران است. در نهایت، شاعر به اهمیت هشیاری و احتیاط در بیان رازهای درونی وعرفانی می‌پردازد و می‌گوید که نباید حقایق را با بی‌خبران در میان گذاشت.