نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۱ اسیری لاهیجی

اسیری لاهیجی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

عشق چو جور و ستم آغاز کرد

بر رخ عاشق در غم باز کرد

شد بجهان رسم نیاز آشکار

شاهد حسنش چو بخود ناز کرد

خواست کند غارت دین و دلم

دیده سوی غمزه غماز کرد

حکم قضا روز ازل جان من

عاشق و قلاش و نظر باز کرد

بلبل جان از قفس تن بجست

بار دگر سوی تو پرواز کرد

دل که جمال رخ خوب تو دید

جان بغم عشق تو دمساز کرد

یافت نوایی ز لبش همچو نی

جان اسیری چو بغم ساز کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد عشق و عذاب‌های آن صحبت می‌کند. عشق به عنوان یک نیروی پرتوان، باعث آغاز رنج و ستم بر عاشق می‌شود. در این مسیر، عشق و نیاز به یکدیگر آشکار می‌شود و زیبایی معشوق به خود ناز می‌کند. عاشق با دیدن غمزه‌های معشوق، دل و دین خود را می‌بازد و قضا و قدر، او را با عشق بی‌پایان درگیر می‌کند. بلبل (نماد عاشق) از قفس تن خود رهایی یافته و دوباره به سمت معشوق پرواز می‌کند. دل عاشق که زیبایی معشوق را می‌بیند، خود را به غم عشق می‌سپارد و به مانند نی، صدای دلش را در غم عشق به تصویر می‌کشد.